یه سبد گل عشق

بیاد یارم

کوچه ها پرشده از دیدن یار

ابری باش

خانه ها تر شده از شبنم و نور

بوی خوش باش

گل باش؛ ستاره باش؛ میان آسمان

کوه ها پر شده از رنگ سپید

آتش باش ؛ تشنه باش ؛ میان آب

چشم ها تر شده از اشک زلال

آبی باش

ابر ها پر شده از نسیم یار

پرواز باش ؛ کبوتر باش ؛ عاشق باش

ابری باش

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/03/11ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

دلم گرفته

 

به علت بارش بي وفايي، جاده عشق لغزنده است،

 لطفا با محبت حركت كنيد

********************************************

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود

بر سنگ ر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سرا پا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائمآ از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تيشه وتبر دسته بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/03/11ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

جزیره عشق

جزیره عشق

عالم پاسخ داد :  " زمان "
عشق با تعجب گفت : " زمان ؟ ! "
 اما چرا او به من کمک کرد ؟ !
عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت : " زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است
+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

موج 1

 

با سلام من خیلی وقته که به وب خودو سر نزدم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

1

گفتند :
چهل شب حیاط خانه ات را آبو جارو كن شب چهلمین خضر خواهد آمد...چهل سال خانه ام را رفتم و روئیدم ولی خضر نیامد. زیرا فراموش كرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو كنم.
گفتند:
چله نشینی كن..چهل شب خود . خدا وخلوت .شب چهلمین بر بام آسمان خواهی رفت....من چهل سال از چله بزرگ زمستان تا چله كوچك تابستان را به چله نشستم.اما هرگز بلندی را بوئئ نبردم............زیرا از یاد برده بودم كه خود را به چهلستون دنیا زنجیر كرده ام.
گفتند:
دلت پرنیان بهشتی ست!.خدا عشق را در آن پیچیده است.پرنیان دلت را باز كن تا بوی بهشت در زمین پراكنده شود..چنین كردم بوی نفرت عالم را گرفت و تازه دانستم بی آنكه با خبر باشم شیطان از دلم چهل تكه ای برای خودش دوخته است.
به اینجا كه می رسم نا امید می شوم آن قدر كه می خواهم تمام سرازیری جهنم را یكریز بدوم....اما فرشته ای دستم را می گیرد و می گوید هنوز فرصت هست...
به آسمان نگاه می كنم..خدا چلچراغی از آسمان آویخته است كه هر چراغش دلیست.
دلت را روشن كن تا چلچراغ خدا را بیفروزی
فرشته شمعی به من می دهد و می رود:راستی امشب به آسمان نگاه كن ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است؟...................!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/09ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

امشب دلم گرفته

امشب دلم گرفته

» ای آسمان زيبا امشب دلم گرفته
» امشب خيال دارم تا صبح گريه کردن
» گفتی خيال بس کن فرمايشت متين است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

» آنقدر گوشه ی دفتر خاطراتم شعر های حاشيه ای نوشتم
تا عاقبت در حاشيه به نام تنهایی افتادم حالا که حاشيه نشينی را تجربه می کنم
بگذار فقط يک حرف حاشيه ای ديگر بزنم

« دوستت داشتم یعنی دارم
»

"این بود خط آخر من ، تقدیم به اون کسی که خـــــــــــیـــــــلــــــی دوستش داشتم

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو نــــــــــــــیـــــــــا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/30ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

گیف

این هم عکس خودم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/24ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

راز دو عشق

اينجا كلبه عاشقي من است

اين كلبه وسعتي دارد به اندازه دلم و فضايي به حجم حضورم

آنقدر بزرگ است كه صدايم از آن سو، اين سو به گوش نمي رسد كه مي گويم: سلام

و آنقدر كوچك كه گاهي مجبور مي شوم چشمهايم را براي ديدن كرانهايش خسته كنم


مي داني؟

اين كلبه برايم خيلي دوست داشتني است چون به اندازه همين جمله ساده و معصومانه است

مي داني؟

من همه گمشده هايم زندگي ام را در گوشه و كنار اين كلبه جستجو مي كنم

همه لحظات از دست رفته را مي خواهم جايي همين اطراف پيدا كنم

شايد نشود اما من مي گويم مي شود

مي داني؟

اين كلبه با وجود آنكه ديگر عصر سنگ و آهن سالهاست آغاز شده، روزگار سيماني و درخشندگي شيشه اي مدتها فرا روي انسان قرار گرفته، جاني دارد از جنس روح من، محبتم به تو و علاقه به بودن در كنارت. آنگونه بگويم كه اگر بداند روزي ماواي نخواهد بود، چه بسا در ساعتي و يا كمتر ديوارهايش فرو بريزد.وآتش عشقخاموش شود


مي داني؟

در دلم نامت را نجوا مي كنم و ديوار ها و پنجره نامت را در ميان چشمانم مي خوانند و با من در انتظارت مي مانند. مي داني؟ مي دانند كه من چقدر دوستت دارم. مي داني؟ مي دانند كه مي خواهم روزي دستت را بگيرم و تو را در كلبه عاشقي به تماشا بنشينم. آري تو را به تماشا مي نشينم روزي، تو را! اي همه چشمان من براي تماشا دوستت دارم

باز هم بنويسم؟


در دفتري بنويسم كه زمان در آن به عقب باز مي گردد,: ياد داري دفتري كه زمان در آن به عقب باز گردد؟؟ميگويي نه!!!! اما من خواهم نوشت

گوشه اي از كلبه، دستانم را به دور زانوان حلقه كرده ام و مي گويم دوستت دارم

و هرگز فراموشت نخواهم كرد هرگز تا ابد

به خدا قسم كه درب اين كلبه را به روي هيچ كس باز نخواهم كرد

تقدیم به اونی که دوسش دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/13ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

شهره شهر عشق

روزگاري بود و ما هم روزگاري داشتيم


با همه بي اعتباري ، اعتباري داشتيم

با همه بي حالي از انديشه فرداي خويش


با مي و ميخانه عهد پايداري داشتيم

گر چه ما در نا اميدي شهره ي شهريم ليك


روزگاري ديده ي اميدواري داشتيم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/13ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

تنهای خودم اقا مجتبی

گل نازم 

همیشه تنها باش چون تنها امدی و تنها خواهی رفت بگذر وبرو عظمت

عشق را درک مکن چون انقدر  عظیم است که تو و هستی تو را در بر 

میگیرد بگذار خانهی دلت خالی از وجود هر بیگانه ی باشد چون اگر بیگانه

 در ان منزله کند به ویرانه های ان هم رحم نخواد کرد

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/11ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

زندگی به همه

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

 شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

 

 تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

 

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

به یاد تو مهربانه مهربان ترین

تاکه بودیم ، نبودیم کسی
کشت ما را غم بی هم نفسی
حال رفتیم و همه یار شدن
خفته ایم و همه بیدار شدن
قدر آیینه بدانید تا که هست
نه در آن وقت که افتاد و شکست

www.golbarg.ir

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/03ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

با اشکای چشمام برات نامه نوشتم

با اشکای چشمام برات نامه نوشتم

 

بیا      بیا       بیا

 

 

 

امشب با خستگي طاقت فرسايي كه از راه زندگي دارم

در كاروانسراي تو منزل كرده ام

تا فردا در سايه روشن سحر به راه خود ادامه دهم

مهمان نوازي غريبانه تو را فراموش نمي كنم

 

 

 

 

 

گفتی که:

 

(( چوخورشید زنم سوی تو پر

 

چون ماه شبی می کشم از پنجره سر))

 

اندوه که خورشید شدی

 

تنگ غروب!

 

افسوس که مهتاب شدی

 

وقت سحر!

 

 

 

از عشق تو از قافله من جا ماندم


امروز که رفت


به انتظار فردا ماندم


فردا چو رسید


قافله ای نبود سرتاسر دشت


فردای دگر


قافله پر بود و گذشت

همون که فکر نمیکردیم نموندش


دیدی رفت و دل ما را سوزوندش


دیدی عشقی نبود در تار و پودش


دیدی گفت عاشقه عاشق نبودش

 

اگه کسی رو دوست داشته باشی نمی تونی توچشاش زل بزنی

 

نمی تونی دوری شو تحمل کنی نمی تونی بهش بگی چقدر می خواهیش

 

نمی تونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری

 

 واسه همین عاشق ها دیوونه می شن

 

نمی بازم

 

 به بی رنگی به کوه و معبر سنگی به پاییزو غروب عصر دلتنگی

 

نمیسازم

 

 من خاکی سرایی با دل شاکی تو دنیایی که خالی مونده از پاکی

 

********

اگر باید ببازم

 

من به چشمای تو می بازم که باختم من

 

اگر باید بسازم

 

 کلبه ی عشق رو تو دستای تو می سازم که ساختم من

 

اگر باید ببازم

 

 من به گرمای نفسهای تو  می بازم که باختم من

 

اگر باید بسازم

 

 پیکر عشق رو تو دنیای تومی سازم

 

که ساختم من

 

 

در خانه ي قلبت را باز کن


تا نماند پشت دري بسته محبت


نااميدانه به اين عشق سلام مکن


غريبانه به اين خوشبختي منگر


که جغد سياه بخت شوم سالهاست که از بام خانه ات پريده


و آنچه بر جاي مانده است


پرستوي خبر چينه عاشقيست که خبر ميآورد از آسماني آبي و صاف

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/13ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

این هم عکسه دوستت دخترم

این هم عکسه دوستت دخترم که دوسش دارم
*****************************************
 

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم     اخه تو رنگ چشات حیبت دنیا رو دیدم

 توی هفتا اسمون تو تک ستاره ی منی     بخدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم

   دل من خسته از این دست به دعاها بردن     همه ی ارزوهام با رفتن تو مردن  

******************

 

اگه یار مرا دیدن به خلوت

بهش بگید ای بی وفا  ای بی مروت

غمم دادی و غمخواریم نکردی

دوست ندارم بگویم اما

سر و کارت به فردای قیامت

همه رفتند کسی با ما نموندش

کسی خط دل مارا نخوندش

همون رفتند ولی این دل مارو

همون که فکر نمی کردیم سوزوندش ...

بهش بگید که اینجا یه نفر همیشه مسته ...

یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته ...

بزارین همه بدونن که به دست غم اسیرم

آخرش یه شب همینجا سر این کوچه میمیرم ...

آخرش یه شب همینجا سر این کوچه میمیرم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

زمان زندگی

 
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و
 
عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ..... هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر
 کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو
 
چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني
 
+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/07ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

مادر

هنوز وارد دنیا نشده بودم،می ترسیدم.خدا گفت:برو.گفتم:نه.باز گفت برو:برو گفتم نه.

می ترسم.......گفت:نترس کسی را نگهبان کرده ام که به خاطر تو از جانش هم می گذرد.

گفتم مگر می شود؟؟نامش چیست؟؟گفت:فرشته ای به نام  مادر......

من هم می گم مادر دوست دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/26ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

یکی یه دونه قلب منی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/07ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

بنام لیلی مجنون عشق

 

ــــــــــــــــــ
اون روزا که تنها بودی گمشده ی دریا بودی

قایق ِ تو شکسته بود تـَنـِت نحیف و خسته بود

فانوس ِ دریایت شدم عشق اهورایت شدم

گذشتم از هر هوسی تا تو به مقصد برسی
 
تا تو به مقصد برسی

اما بجاش تو بد شدی از من و عشقم رد شدی

به من یه پشت پــا زدی تهمت نـــاروا زدی

اـی جـــان ِ مــن

اــی یـــار

اون روزا که تو جنگل ا ترسیده بودی بی صدا

بین ِ درخت های بزرگ،میون گـلّه گـلّه گــــرگ

گذشتم از جون ِ خودم طعمه ی دشمنات شدم

با تیکه پاره های من روزای تو ساخته شدن

روزای تو ساخته شدن

 اـی جـــان ِ مــن

اــی یـــار
ـــــــــــــــــــ
Image hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.com
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/05ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

دیار دوست

اگر باد بودم مي وزيدم

        اگر ابر بودم مي باريدم

             اگر خورشید بودم مي تابيدم

                    اگر خدا بودم مي آفريدم تا بدوني

                                                           دوستت دارم

اگر ابر بودي به انتظار اشکت مي نشستم

اگر خورشید بودي در پرتوات خود را گرم مي کردم

اگر باد بودي چون برگ خزان خود را به دستت مي سپردم

اگر خدا بودي به تو ايمان مي آوردم تا بدوني

                                                         دوستت دارم

اگر هيچ بودي از تو ابر سپيدي مي ساختم

     از تو خورشید باشکوهي به وجود مي آوردم

   تو را نسيم ملايمي مي کردم

  از تو خدايي بزرگ مي ساختم

                         تا بدوني که فقط تو رو دوست دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/05ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

دوٍٍٍٍٍٍ

من بهار را به خاطر شگوفه هایش      

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

چگونه دلتنگیهایم را به تصویر بکشم

چگونه بگویم دوستت دارم

تا باور کنی همیشه در قلب منی  

من اگه توی دنیا دوتا امید داشته باشم

اولی خداست و دومی تویی

بدون تو دنیا برام هیچ ارزشی نداره

با این وجود از ته دل میگویم

 این چه عشقی ست که در دل دارم 

 من از این عشق چه حاصل دارم 

 می گریزی زمن و در طلبت 

 باز، کوشش باطل دارم 

 باز لبهای عطش کرده  من 

 عشق سوزان تو را می جوید 

 می طپد قلبم و با هر طپشی 

 قصه ی عشق تو را می گوید 

پرسیدم عشق چیست؟

گفت: آتشی است.

گفتم مگر آن را دیده ای .

گفت: نه. در آن سوخته ام...

 اگه كسي ديوونت بود ، بازیش نده

                            اگه عاشقت بود ، دوسش داشته باش
 
                         اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده
 
                       اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن          
 
                           اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري ،
 
                            اگه يه روزي خسته بشه و يه پله 
                   بيادعقب ، تازه ميشه مثل تو...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/05ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

این هم دوست دختره جدیدم می خوام با اون ازدواج کنم

**************************************

Image hosted by TinyPic.com

 خدایا

 آتش مقدس شک را

 آن چنان در من بیافروز

 تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد

 وآنگاه از پس توده ی این خاکستر

 لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی

 شسته از هر غبار طلوع کند

 خدایا

به هرکی دوست میداری بیاموز

که عشق اززندگی کردن بهتر است

و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان

  که دوست داشتن از عشق برتر است

خدایا تو هم کاری کن من هم به عشقم برسم

Image hosted by TinyPic.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/03ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

اولین نگاه زندگی من

اولین نگاهت زندگی بود در ته باغ نور

آن سلام ات طولانی ترین بوسه بود بر غنچه های گل سرخ

ای معنی خواستن

جای من بیتوته ایست در زندان وجود

با توام ای قامت شقایق

دستت را به من بده

من ریشه های عشق را در وجود تو یافتم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/03ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

عکس خودم هست .......... انتظار

توی ساحل روی شن ها قایقی به گل نشسته

       یکی با چشمون گریون گوشه ای تنها نشسته

            نگاه پر اضطرابش به اُفق به بی نهایت

                   ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت

               تو چشاش حلقه اشک توی قلبش غم دنیا

           منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا

        باورش نمی شه عشق و همه دنیاش زیر آبه

تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/12ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

تو..... تو....

زندگی قشنگه    اگه با تو باشم 

مرگ قشنگه    اگه برای تو باشه  

دلتنگی قشنگه   گه به خاطر تو باشه  

من قشنگم      اگه با تو باشم

اما تو هرجوری      که باشی قشنگی

******** 

عکس خودم هست کناره دریا گرفتم ۱۱/۱/۱۳۸۵

اسمت را

 گذاشتم گل ترسیدم پژمرده شوی

گذاشتم خورشید ترسیدم غروب کنی

گذاشتم جانم که اگر خدایی نکرده رفتی من هم بروم 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/10ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

با این امروز رفیق شدم بیچاره اونها دلشون به من خوشه اینم خبر نداره چه مارمولکی هستم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/17ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

این هم من و دوست دخترم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/15ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

عشق

عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست

عشق آن است که یکی برای دیگری چتر شود و او هیچ وقت نداند که چرا خیس نشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/14ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

نفس ساده

هميشه از نگاه تو با تو عبور مي كنم

از اينكه عاشق توام حس غرور مي كنم

دوباره با سلام تو تازه تازه مي شوم

با نفس ساده تو غرق ترانه مي شوم

با تو ستاره ميشوم

از سايه هاي ملتهب هميشه مي گريختم

با رفتن تو هر نفس بغض دوباره مي شوم

ناجي شام شوكران : با دل عاشقم بمان

به حرمت حضور تو چون تو يگانه مي شوم

خانه به خانه ديدمت همچو فسانه ديدمت

با تو ستاره مي شوم

////

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/03ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  | 

زنگی

 

 

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

                                      دوستت دارم 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/03ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط مجتبی سینا احمدی  |