![]() |
![]() |
|
|
گفتند : |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/06/09ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط مجتبی سینا احمدی |
|
|
امشب دلم گرفته
» ای آسمان زيبا امشب دلم گرفته» امشب خيال دارم تا صبح گريه کردن » گفتی خيال بس کن فرمايشت متين است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته » آنقدر گوشه ی دفتر خاطراتم شعر های حاشيه ای نوشتمتا عاقبت در حاشيه به نام تنهایی افتادم حالا که حاشيه نشينی را تجربه می کنم بگذار فقط يک حرف حاشيه ای ديگر بزنم « دوستت داشتم یعنی دارم » " این بود خط آخر من ، تقدیم به اون کسی که خـــــــــــیـــــــلــــــی دوستش داشتمســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو نــــــــــــــیـــــــــا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/08/30ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط مجتبی سینا احمدی |
|
|
این هم عکس خودم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/07/24ساعت 9:9 قبل از ظهر توسط مجتبی سینا احمدی |
|
|
اينجا كلبه عاشقي من است تقدیم به اونی که دوسش دارم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/07/13ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط مجتبی سینا احمدی |
|
|
روزگاري بود و ما هم روزگاري داشتيم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/07/13ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط مجتبی سینا احمدی |
|
|
همیشه تنها باش چون تنها امدی و تنها خواهی رفت بگذر وبرو عظمت
عشق را درک مکن چون انقدر عظیم است که تو و هستی تو را در بر میگیرد بگذار خانهی دلت خالی از وجود هر بیگانه ی باشد چون اگر بیگانه در ان منزله کند به ویرانه های ان هم رحم نخواد کرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/06/11ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط مجتبی سینا احمدی |
|
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/06/08ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط مجتبی سینا احمدی |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/06/03ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط مجتبی سینا احمدی |
|
|
با اشکای چشمام برات نامه نوشتم
امشب با خستگي طاقت فرسايي كه از راه زندگي دارم
گفتی که: (( چوخورشید زنم سوی تو پر چون ماه شبی می کشم از پنجره سر)) اندوه که خورشید شدی تنگ غروب! افسوس که مهتاب شدی وقت سحر!
از عشق تو از قافله من جا ماندم
همون که فکر نمیکردیم نموندش
اگه کسی رو دوست داشته باشی نمی تونی توچشاش زل بزنی
نمی تونی دوری شو تحمل کنی نمی تونی بهش بگی چقدر می خواهیش نمی تونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری
واسه همین عاشق ها دیوونه می شن نمی بازم به بی رنگی به کوه و معبر سنگی به پاییزو غروب عصر دلتنگی نمیسازم من خاکی سرایی با دل شاکی تو دنیایی که خالی مونده از پاکی ******** اگر باید ببازم من به چشمای تو می بازم که باختم من اگر باید بسازم کلبه ی عشق رو تو دستای تو می سازم که ساختم من اگر باید ببازم من به گرمای نفسهای تو می بازم که باختم من اگر باید بسازم پیکر عشق رو تو دنیای تومی سازم که ساختم من
در خانه ي قلبت را باز کن
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/05/13ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط مجتبی سینا احمدی |
|
![]() ![]() ![]() *****************************************
******************
اگه یار مرا دیدن به خلوت بهش بگید ای بی وفا ای بی مروت غمم دادی و غمخواریم نکردی دوست ندارم بگویم اما سر و کارت به فردای قیامت
همه رفتند کسی با ما نموندش کسی خط دل مارا نخوندش همون رفتند ولی این دل مارو همون که فکر نمی کردیم سوزوندش ... بهش بگید که اینجا یه نفر همیشه مسته ... یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته ... بزارین همه بدونن که به دست غم اسیرم آخرش یه شب همینجا سر این کوچه میمیرم ... آخرش یه شب همینجا سر این کوچه میمیرم ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/05/11ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط مجتبی سینا احمدی |
|
![]() زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و
عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ..... هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر
کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو
چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/07ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط مجتبی سینا احمدی |
|
هنوز وارد دنیا نشده بودم،می ترسیدم.خدا گفت:برو.گفتم:نه.باز گفت برو:برو گفتم نه. می ترسم.......گفت:نترس کسی را نگهبان کرده ام که به خاطر تو از جانش هم می گذرد. گفتم مگر می شود؟؟نامش چیست؟؟گفت:فرشته ای به نام مادر...... من هم می گم مادر دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/04/26ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط مجتبی سینا احمدی |
|
|
یکی یه دونه قلب منی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/03/07ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط مجتبی سینا احمدی |
|
|
ــــــــــــــــــ![]() اون روزا که تنها بودی گمشده ی دریا بودی
قایق ِ تو شکسته بود تـَنـِت نحیف و خسته بود فانوس ِ دریایت شدم عشق اهورایت شدم گذشتم از هر هوسی تا تو به مقصد برسی تا تو به مقصد برسی اما بجاش تو بد شدی از من و عشقم رد شدی به من یه پشت پــا زدی تهمت نـــاروا زدی اـی جـــان ِ مــن اــی یـــار اون روزا که تو جنگل ا ترسیده بودی بی صدا بین ِ درخت های بزرگ،میون گـلّه گـلّه گــــرگ گذشتم از جون ِ خودم طعمه ی دشمنات شدم با تیکه پاره های من روزای تو ساخته شدن روزای تو ساخته شدن اـی جـــان ِ مــن اــی یـــار ـــــــــــــــــــ ![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/02/05ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط مجتبی سینا احمدی |
|
![]()
اگر باد بودم مي وزيدم اگر ابر بودم مي باريدم اگر خورشید بودم مي تابيدم اگر خدا بودم مي آفريدم تا بدوني دوستت دارم اگر ابر بودي به انتظار اشکت مي نشستم اگر خورشید بودي در پرتوات خود را گرم مي کردم اگر باد بودي چون برگ خزان خود را به دستت مي سپردم اگر خدا بودي به تو ايمان مي آوردم تا بدوني دوستت دارم اگر هيچ بودي از تو ابر سپيدي مي ساختم از تو خورشید باشکوهي به وجود مي آوردم تو را نسيم ملايمي مي کردم از تو خدايي بزرگ مي ساختم تا بدوني که فقط تو رو دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/02/05ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط مجتبی سینا احمدی |
|
|
من بهار را به خاطر شگوفه هایش
چگونه بگویم دوستت دارم تا باور کنی همیشه در قلب منی
اولی خداست و دومی تویی بدون تو دنیا برام هیچ ارزشی نداره
این چه عشقی ست که در دل دارم
گفت: آتشی است. گفتم مگر آن را دیده ای . گفت: نه. در آن سوخته ام...
اگه عاشقت بود ، دوسش داشته باش
اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده
اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن
اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري ،
اگه يه روزي خسته بشه و يه پله
بيادعقب ، تازه ميشه مثل تو... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/02/05ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط مجتبی سینا احمدی |
|
|
**************************************
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/02/03ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط مجتبی سینا احمدی |
|
|
اولین نگاهت زندگی بود در ته باغ نور آن سلام ات طولانی ترین بوسه بود بر غنچه های گل سرخ ای معنی خواستن جای من بیتوته ایست در زندان وجود با توام ای قامت شقایق دستت را به من بده من ریشه های عشق را در وجود تو یافتم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/02/03ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط مجتبی سینا احمدی |
|
|
توی ساحل روی شن ها قایقی به گل نشسته یکی با چشمون گریون گوشه ای تنها نشسته نگاه پر اضطرابش به اُفق به بی |